تبليغاتX
تا بیکران
مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه

زمستان خوبی بود.

سلام بهار

 

نگاه کن چه خبر شد
بهار از سفر اومد
از اون خورجین سبزش
گل و سبزه در اومد

بهار نوبت عشقه
بهار فصل پرنده
تو با من که بخندی
دیگه دنیا میخنده

نگاه کن بیابون که شد دشت شقایق
چه سخته غم غربت
واسه این من عاشق



بگو نوبت عشقه
بگو غصه سر اومد
بگو ابرای بدرفت
بهار از سفر اومد

بهار مثل جوونست که جوونه
تو فکرش نه زمستون نه خزونه
تو دنیا یه نفر نیست که ندونه
بهار مثل خزونه گذرونه

سال خوبی داشته باشید.
 

نوشته شده توسط سعيده آقاخانی در ساعت 13:48 | لینک  | 

حاجی بابایی سه باره نماینده مردم همدان شد.

مونده حجازی و حسنی حلم که امیدوارم حسنی حلم رای بیاره چون ....

این چون خیلی مشکل داره پس نمی گم.

***

جمعه روز خوبی بود

باز هم حصار ها را شکستم و باز هم عشق پیروز شد

جمعه

تو را لحظه به لحظه مزه کردم تا طعم لب هایت از یادم نرود

و تو

این دردانه من

از همیشه زیباتر بودی.

اینو برای ویژه نوروز نوشتم:

توی پرانتز:(دعا کنید بتونم مبارز خوبی باشم و سال ۸۷ پر از روزهای خوش برای من و شما باشه.)

به سالي مي‌انديشم كه حتي يك روزش با ديروز مساوي نبود و هر روز آبستن حوادث خوب ،تكان دهنده و يا ناگواري بود كه همه سپري شدند. سالي كه مردمم راناگزير به تحمل رنج تورم و بار كمر شكن هزينه‌ها ديدم و يادم امد كه بايد به اين مردم نجيب بيش از اين‌ها فكر كرد و برايشان از جان مايه گذاشت.

۸۶ سالي بود كه خداوند باز هم سايه ي رحمتش را بر همه گسترانيد و من باز هم ناتوان از شكر او به يادش هميشه سپاسگذار بودم.

۸۶ به يادم مي‌آورد كه خبرنگار محلي عاشق ترين موجودي است كه در اين حيطه با وجود مشكلات بسيار هنوز هم با شوق مي‌نويسد و قلمش اين بار مجبور است به قرآن قسم بخورد كه مقدس است و استحقاقي بيش از اين‌ها، بسيار بيش‌تر از اين‌ها دارد.

اين شايد يك پايان باشد. اما اين پايان به معناي ننوشتن نيست. به معناي خداحافظي با همه‌ي بي حرمتي‌ها به قلم است و به خاطر بي‌عدالتي‌ها و استثماري است كه نبايد باشد. 

دوست دارم به هر كسي كه اين نوشته را مي‌خواند بگويم كه باز هم مي‌نويسم، اما مي‌خواهم اين‌بار چون طبيعت متحول شوم، چون كبوتران كوچ كنم و مانند استحاله‌ي درختان بلندتر از سال قبل از خواب برخيزم. سال خوبي داشته باشيد.

سعيده آقاخاني

دبير فرهنگ و هنر روزنامه همدان پيام

نوشته شده توسط سعيده آقاخانی در ساعت 13:35 | لینک  | 

 اونایی که منو میشناسن میدونن من اصلا از سیاست خوشم نمیاد و طرفدار هیچ حزب و وابسته ی هیچ جناحی نیستم.(من فقط یه میراث فرهنگی گردشگری فرهنگی هنری نویسم).

اما میدونید

همه چیز این روزا با انتخابات قاطی شده

دانشگاه-روزنامه ای که دیگه حتی صفحه ی فرهنگش و هم سیاسی کرده-خونواده ...

و من!

کاش میشد جمعه رو بی خیال میشدم و با تو بودم

خیلی دلم برات تنگ شده

شاید واقعا جمعه رو بی خیال شم.این کارو هر کس دیگه ای رو هم می تونه انجام بده و تو

ازرشت خیلی بیشتر از اون ۲۰-۳۰ تومنیه که قراره به من بدن.

امروز مناظره دکتر حاج بابایی و حسنی حلم و حجازی و ... با بچه های دانشگاه بود.

بچه های انجمن اسلامی مثل هر دفعه با در دست گرفتن پلاکارد هایی شلوغش کرده بودن.

و حاجی بابایی هدف پیکان تیرهایی بود که دانشجویان در مورد معلمان و شایسته سالاری و آقا زاده ها و مافیا و...خیلی چیزهای دیگه حتی زندگی شخصیش مورد خطاب قرار میدادن.

خیلی عصبانی شده بود و با هر بار جواب دادنش اونقدر که صداش بلند بود سرم سوت میکشد.صدای همه بلند بود.

این جنس مرد ها همیشه میخوان حرفشونو با فریاد و شلوغ کاری پیش ببرن.

بچه های انجمن اسلامی یه سری کاغذ ها یی دستشون گرفته بودن که روشون نوشته شده بود: " ما رای نمی دهیم"

بچه ها میگفتن رای دادن یعنی آری به دیکتاتوری.

و خیلی ها هم روند تایید صلاحیت ها رو خطاب قرار داده بودن و میگفتن حالا که خودتون انتخاب کردین خودتون هم بهشون رای بدین!

یا یه همچین چیزایی.

دیروز هم که سخنرانی دکترخاتمی بود خیلی حرفای خطرناکی زد

گفت کشور در سراشیبی سقوط قرار گرفته.دولت داره مردم رو از دست میده و این یعنی پایان.ما نمیدویم به بچه هامون که میپرسن واسه چی انقلاب کردین چی بگیم.با این وضعیت چی بگیم.وقتی که حتی حرفای امام رو هم قبول ندارن.....

هنوز یادم نرفته پارسال که میخواستم بخشی از وصیت نامه ی امام رو بیارم اون بخشی که راجع به عواقب کج روی انقلاب نوشته بود چقدر سردبیر از این کار ترسید.نمی فهمم.

من واقعا نمی فهمم امام خمینی عزیز.

من نسل سوم انقلاب هستم اما هیچ کدوم از پدرانم و هیچ کدوم از دولتمردانمو قبول ندارم.من فقط برای از دست دادن تو ناراحتم.هنوز هم بعد این همه سال.بعد از این همه سال که تورو ندیدم.هیچ وقت ندیده بودم شاید وقتی سه سالم بود توی آغوش مادرم.

تو راضی نیستی به این روند مگه نه؟

مگه این نیست که همه حق حرف زدن دارن؟

مگه ملت ما قیم میخوان؟ این ملت شعور ندارن؟آخه این مردم همونایی هستن که انقلاب کردن.اونا هم بی شعور بودن؟

از تورم میترسم. از رواج فقر.نه برای خودم.برای هم وطنانم.دلم ریش میشه وقتی می بینم کسایی که هیچ چیز ندارن هنوز پای صندوق ها حاضر میشن.

این احمدی نژاد هم هیچ ق*ل*ط*ی نکرد.

من اصلا سیاسی نیستم.من یک نویسنده ی دست و پا چلفتی ام.اما دلم میخواد بگم سیاست خاتمی رو بیشتر دوست داشتم. دوست داشتم وقتی ایران رو همه ی کشور ها به دید یک کشور فرهنگی با تاریخ غنی و مردمی صلح جو میبینن.این باعث شده بود که همهی دشمنامون واقعا بترسن . این باعث شده بود که با رواج مناصبات دیپلوماتیک ایران حمایتگر های بیشتری داشته باشه و مطمئنا این بر اقتصاد هم تاثیر داشت.

اما امروز چی؟

ما انتظار عدالت داشتیم اما اون چیزی که نصیبمون شد تحقیر و بیکاری و فقر و انحرافات اجتماعی بود.

ما دوست داشتیم همه ی جهان تاریخ ما رو بشناسن اما اونچه که دیدیم چهره ی وحشی ایران در سطح بین الملل بود.کشوری که دوست داره با همه چیز مخالفت کنه.و به برخی انسان ها بگه شما نه هویت دارید و نه کشور.جنگ طلبه و پیرو اسلام طالبانی.

ما برای چی مسئول باشیم امام؟

برای کسانی که با چند دلار دیگه مال خودشون نیستند؟ کسانی که نه برای رای من احساس مسئولیت میکنن و نه برای حرفایی که زدند ارزش قائلن.کسایی که به بزرگترین دردهای اجتماع رسیدگی نمیکنن و به حاشیه گیر میدن؟

مگه نه اینکه  امام علی(ع) فرمود: با چهار علامت میشود نگون بختی حکومت ها را تشخیص داد: فروگذاشتن مسائل اساسی *اهمیت دادن به مسائل فرعی *جلو انداختن انسان های بی مایه و کم ارزش و عقب نگه داشتن و کوچک شمردن افراد شایسته و برتر. 

من در قبال کدوم دولت با وجود کشور نجیبم سکوت کنم؟

دلم برای ایرانم می سوزه. نه میتونم قاطی اصلاح طلبایی باشم که مشارکتی شدن و نه اصولگراهایی که هیچ کاری نکردند و قاعدتا نمیتوننن بکنن چون خودشونو وامدار دولت میدونن نه مردم.

می خوام یکی باشه.یکی که همه حرفشو قبول داشته باشند. رئوفت باشه و قاطعیت.عشق باشه و در تجلی ظهور بدرخشه.من اونو میخوام.نه هیچ حزبی و نه حتی جمهوری اسلامی ایران فعلی رو.

 

نوشته شده توسط سعيده آقاخانی در ساعت 16:43 | لینک  |