تبليغاتX
تا بیکران
مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه

امروز ششمین روز جشنواره تابستانی همدانه

هیچ خبری روی تلکست های خبری نیست

روزنامه ها نمیدونن کجا چه مراسمی برگزار میشه که برای پوشش خبریش اقدام کنند

بنر های جشنواره از سطح شهر جمع اوری شده

و اما با همه اینها

مردم از همه نقاط کشور و از همدان شب ها به بلوار ارم مبرن تا با آیین های سنتی و جاذبه های شهر های دیگه در فضایی مفرح اشنا بشن

این موضوع رو هیچ روزنامه ای منعکس نکرده

هیچ کس نمیدونه دیروز در کمیسیون ساماندهی مراکز اقامتی چه خبر بود و حتی این کمیسیون کی تشکیل شد

هیچ کس از برگزاری کمیسیون هتلداران سراسر کشور خبر نداره جز خود هتلداران و برگزار کنندگان جشنواره

این وضعیت اطلاع رسانی روابط عمومی میراث فرهنگی و گردشگریه که همه کارهای جشنواره رو در پرده ای از ابهام قرار داره

آقازاده چاقی از تیره نماینده  دوم مجلس همدان اونجا در مسند روابط عمومی این سازمان نشسته و چیزی از روابط عمومی نمیدونه

 جشنواره خوبی بود

ولی کاش

مردم ایران از وجودش خبردار می شدند

یا حداقل رسانه ها

چیزی مینوشتند

 

نوشته شده توسط سعيده آقاخانی در ساعت 14:46 | لینک  | 

میلی به شاعرانگی ندارم

واژه ها را پس میزنم

(تنش-هیجان-سرعت-دقت-تلاش-فرار-عصیان-ترس-همه و همه....)

و آرام

با چشمانی باز

به خوابی عمیق

فرو می روم

فردا بیدار می شوم

و همه بار جهان را

با خود

حمل می کنم

همه واژه ها را

به جز

شاعرانگی!

*******

اگرامروز  هزار تا کنفرانس خبری و کمیسیون هم تشکیل بشه...............جایی نمیرم

می خوام استراحت کنم. تو پرانتز: مشایی رفتنی می شود

نوشته شده توسط سعيده آقاخانی در ساعت 15:58 | لینک  | 

 

 غروب جمعه گذشت و نیامدی... باشد!

نخواه این‌که جهانم پر از بدی باشد

خودت حساب بکن، احتمال آمدنت

برای جمعه‌ بعدی چه درصدی باشد؟!

کجاست قطعیّت جمعه‌ای که می‌آیی؟

چقدر باید با جمعه «شایدی» باشد؟

دوباره هفته‌ زجرآوری شروع شده

بر این عذاب نباید که سرحدی باشد؟

نباید آیا در جاده‌های آمدنت

نشانی از «تو» و از «آمدن» ردی باشد؟

کجاست جمعه‌ سبزی که صبح آن مثلِ

همان که حرفش را با دلم زدی باشد؟

کجاست جمعه سبزی که بشکفد در آن

گلی که عطر و شمیم‌اش «محمّدی» باشد؟

امیر اکبرزاده

نوشته شده توسط سعيده آقاخانی در ساعت 16:3 | لینک  | 

ن والقلم و ما يسطرون

فرصتي پيدا شد تا چند خطي بنويسم. اين بار به نقل از خودم و در خصوص حرفه‌اي كه بسيار دوستش دارم. حرفه‌اي كه نه طعم روزمرگي مي‌گيرد و نه راحتت مي‌گذارد تا لختي درنگ كني و در جاده شتابان اين روزها طعم فراق بال را بچشي. خبرنگاري يعني هر روز آغاز تازه‌اي باشي براي مردماني كه دوست داري آنها را هر روز خوشحال‌تر از روز گذشته ببيني. يعني شتابان و با احساس مسؤوليتي سرشار به سمتي حركت كني تا شهر با هر تصميم و حركت تو اميد تازه‌اي براي زنده ماندن و زيباتر شدن باشد و آرزو كني ذره ذره كشور به وجود مفيد تو ببالد و باز هم نگران باشي كه اي واي باز هم يك جاي كار مي‌لنگد. پاياني براي اين كار نيست و گاهي همه چيز آنقدر سريع پيش مي‌رود كه براي انجام ديگر وظايفت وقت نداري و با اين حال باز هم مشغله است و اتفاقي ديگر و تصميمي تازه براي پيگيري سوژه‌اي نو براي ساختن جامعه‌اي بهتر از ديروز.

آنقدر بار سنگيني بر شانه‌هايت حس مي‌كني كه گاهي از فرط استيصال به خود مي‌پيچي و از خواب و خوراك مي‌افتي.

اين همه واقعيت‌هاي حرفه من است و با اين حال. با وجود همه ناملايمات و سختي‌ها و نرسيدن‌ها و شايد درك نشدن‌ها، باز هم دوستش دارم. چراكه مقدس است. همه اين كلمات مقدس‌اند و به خود مي‌بالم كه خداوند به آنچه كه قلمم مي‌نويسد قسم ياد مي‌كند. تنها اوست كه مي‌داند و تنها اوست كه ارزش تلاش‌هايمان را براي مردم و فرهنگ و همه چيز‌هاي خوب پاس مي‌دارد و ارج مي‌نهد و هيچ تجليل و ماديتي به پاي رضايت خداوند نمي‌رسد.

نوشته شده توسط سعيده آقاخانی در ساعت 16:53 | لینک  | 

من هر روز دلم میخواهد

معجزه ای رخ دهد

و مرا

ما را

همه را

به نهایت وجد ببرد

من هر روز دلم میخواهد

متولد شوم

نه ۱۰ مرداد

نه هیچ روز دیگر

بلکه همین الان

و همیشه همین الان را جشن بگیرم

با خودم

خلوت کنم

و مثل روزهای قشنگ نوجوانی

ساعت ها

با همه غریبه هایی که مواجه میشوم

چت کنم

و دوستانی بیابم

بهتر از برگ درخت

من هر روز دلم میخواهد

مردمم را بیدار کنم

و از بیداری نهراسم

دلم میخواهد

هزاران عشق کوچک برفی را

در دلم جای دهم

و به اندازه همه ی ستاره ها

شادمان باشم

اما

نمیدانم چرا

با همه این خوشبینی ها

غمگینم!

*فردا صبح با رئیس جهاد دانشگاهی همدان که میاد دفتر روزنامه قرار مصاحبه دارم. اما دلم میخواد تا دیدمش بهش بگم که ایسنای همدان. همه حقی که به گردنش داشتم را برایم دار کرد و گفت: اگر بمانی محکومی و من. با همه علاقه ای که به این تلکس خبری آبی داشتم. رفتم.هیچ کس نماند و ایسنای همدان. بدتر شد!

* روز تولدم اصلا دلم نمیخواست دوستام بیان خونمون و یه مهمونی خسته کننده داشته باشیم. میخواستم یه روز برای خودم باشم. فقط میخواستم چت کنم! و تا جا دارم آهنگ گوش کنم و تا میتونم راه برم. 

*این روزها بهونه گیر میشم. به خودم گیر میدم و مثل سگ از خودم کار میکشم. این روزها. زندگی.بی عشق. بی کیفیت شده است.

*روز خبرنگار نزدیکه. و من. همه فکر و ذکرم و کار و زندگیم شده خبرنگاری. توقعی هم ندارم.خبرنگاری همه عشق است و من با آن اغنا میشوم. گرچه هر چه کار کنم گویی هیچ کاری نکرده ام.

*دلم یک اتفاق نو می خواهد. میخرم. دارید؟

 

نوشته شده توسط سعيده آقاخانی در ساعت 20:34 | لینک  | 

 زندگی ام  دوباره سرشار میشود

این روزها همه به من دروغ می گویند-رضا نیکوکار

نوشته شده توسط سعيده آقاخانی در ساعت 15:57 | لینک  | 

 

جفت‌ها پیوسته با تردید

یکدگر را ترک می‌گویند

در خیابان‌های سرد شب

جز خدا حافظ ، خدا حافظ ،‌صدائی نیست...

 

خيال خام پلنگ من به سوی ماه جهيدن بود
... و ماه را ز بلندايش به روی خاک کشيدن بود
پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پريد و پنجه به خالی زد
که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسيدن بود
***
گل شکفته ! خداحافظ اگر چه لحظه ی ديدارت
شروع وسوسه ای در من به نام ديدن و چيدن بود
من و تو آن دو خطيم آری موازيان به ناچاری
که هر دو باورمان ز آغاز به يکدگر نرسيدن بود
اگر چه هيچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری مدام گرم دميدن بود
شراب خواستم و عمرم شرنگ ريخت به کام من
فريبکار دغل پيشه بهانه اش نشنيدن بود
***
چه سرنوشت غم انگيزی که کرم کوچک ابريشم
تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پريدن بود
                                                                                                حسین منزوی

نوشته شده توسط سعيده آقاخانی در ساعت 12:9 | لینک  |