دیگران کاشتند
ما خوردیم
و هیچ نکاشتیم
بر گورهاي ما،
چه كسي گريه ميكند؟
(احمد حيدربيگي)

***
پاييز سال 84 در جريان كانالكشي اداره مخابرات در يكي از خيابانهاي بخش سامن شهر ملاير، قسمتي از يك دالان به دست آمد. در بررسيها حدود 45 متر از اين دالانها كه انشعابهاي بسياري هم دارند کشف شد و معلوم گرديد اين دالانها كه داراي وروديها و هواكشهاي بسيار بوده و با احداث ساختمانهاي شهر به وسيله مردم پر شدهاست، دستكن است و اتاقكهاي بسيار، شبيه دخمه در آنها وجود دارد كه تاكنون 20 اتاق در شعاع 200 متري مورد بررسي باستانشناسان قرار گرفته است.
پيش از اين بررسيها از اين دالانها با نام شهر مردگان ياد ميشد و قدمت آن را به 3 هزار سال پيش نسبت داده بودند. اما پس از شناسايي اين شهر زيرزميني، مردم منطقه از مشاهده اجساد و دالانهاي مشابه در زير خانههاي خود خبر دادند كه به دليل ناآگاهي آنها، در جريان كندن پي و ساخت و ساز خانهها از بين رفته است.
دو سال پس از كشف اين دالانها با توجه به اهميت موضوع اولين فصل از كاوشهاي دستكن سامن در سال 86 به سرپرستي علي خاكسار، به منظور پاكسازي، مرمت، حفاظت و نقشهبرداري انجام شد و اقدامات نورپردازي اضطراري دالانها به وسيله لامپهاي معمولي نيز در همين سال صورت گرفت.
امسال و در ادامه كاوشهاي دستكن، گروه 20 نفره در دومين فصل از كاوشهاي باستانشناسي دالانهاي دستكن سامن به سرپرستي علي خاكسار در پي دستيابي به محدوده نهايي و گستره واقعي اين اثر منحصر به فرد هستند.
ادامه مطلب
اینجا
نازنینم!
همه لحظات عبوسند
و تو-
فراموش کرده ای
دستان پر سخاوت مهربانی را
که از کنار پنجره
هر روز
هر لحظه
تو را می پاید
این روزا شب که میشه همه حرفامو توی یه دفترچه دوخط معمولی خطاب به مدیر مسئول می نویسم!
عمده مطالب راجع به روزنامه و خبرنگاریه
مثلا همین دیشب راجع به اینکه تنها آرزوم اینه که یه روزنامه نگار حرفه ای و مطرح بشم نوشته بودم
پریشب هم راجع به راهکارهای توسعه صفحه فرهنگ و هنر و پرداختن به میراث و گردشگری قلم زدم
نمیدونم چرا اینارو خطاب به مدیر مسئول مینویسم. حتی بعضی وقتابه نظر خودم کار احمقانه ایه
اما بازم مینویسم!
شاید به خاطر گذشته اجدادیم باشه که همیشه یه فرمانروا داشتند که تکریمش کنند اما من که گاهی حتی به حرفای فرمانروای ذهنم هم گوش نمیکنم! گاهی به حرف هیچ کس گوش نمیکنم!
شاد یه روز این نوشته ها رو به خودش دادم- شایدم اگه دیدم آخرش به یه راهکار خوب برای توسعه روزنامه نگاری و کارم میرسه چاپشون کردم. فعلا که شبهای پر نویسی دارم!
*این روزا تحولات خوبی در عرصه میراث فرهنگی همدان داره شکل میگیره که دارم پیگیری میکنم
*سرعت اینترنت رو هم پیگیری میکنم! توی همدان میخوان جشن فناوری بگیرن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
گرچه خبرنگاران مجرد خبرنگاري و روزنامهرو مثل همسر خودشون ميدونن و باهاش زندگي ميكنن و مطمئناً زحمت بيشتري براش ميكشند؛ اما به هر حال اين قانوني بود كه وجود داشت و چارهاي هم نبود.
اين شد كه به قصد گرفتن اين هديه، مقدمات سفر به تهران را فراهم كردم و به نظرم رسيد كه زمان سفرم با زمان برگزاري جشنواره مطبوعات يكي باشد. چند روز به برگزاري جشنواره مطبوعات و سفر بنده به تهران مانده بود كه فكركردن به راههاي مارپيچ و مستقيم حركت به سمت تأهل و تصاحب 100 هزارتومان ناقابل ديگر به مشغله اصلي ذهنم تبديل شد. اصولا خيلي از ما ايرانيها با هر قاعده و قانوني كه مواجه ميشيم به فكر دو در كردن و ميانبرزدن راه اصلي اجراي اون قانون ميافتيم. يكي از راههاي شسته و رفتهاي كه به سلولهاي خاكستري مغزم رسيد دستكاري و غنيسازي صفحه دوم شناسنامه بود! اين بود كه اسم همسر احتمالي محترم، شماره احتمالي شناسنامه او و هرچه احتمالاً لازم بود را با يك نوع مداد خاص در شناسنامهام نوشتم و سجل را روي طاقچه گذاشته و كلي هم از اين ازدواج مفت و مجاني كيفور شدم. نمايشگاه و جشنواره مطبوعات شروع شده بود و من هم به تكاپوي پركردن فرم مأموريت چندروزه كاري افتادم. همه چيز جور بود و ميتونستم با خاطري مسرور به دهان باز فك و فاميلها و خصوصاً همكاران متأهل پردردسر فكر كنم و كلي بخندم كه تونستم راههاي خاص فرار از ازدواج رو همراه با بهرهمندي از مزايايش طي كنم.
به خونه رفتم و مشغول جمعآوري ساك سفر شدم كه سايه سنگيني رو بالاي سرم حس كردم.
كجا داري ميري؟ ماموريت
تنها ميري؟ آره
مطمئني؟ آره،
چطور؟ چند روز؟ يه 7 ـ 6 روز
دلش تنگ نشه؟
(اين مامانا هميشه با كنايه حرف ميزنن.) كي؟
همسر جنابعالي !!! (در حالي كه چشمانم از تعجب گرد شده بود و اصطلاحاً كپ كرده بودم گفتم: همسر من؟ منظورتون چيه؟ (مادر محترم شناسنامه را به سرم كوبيد و در حالي كه از عصبانيت سرخ شده بود گفت: مرده شور، خودتو، كارتو، شوهرتو ببره، همه چيت به هم مياد. اون از كار كردنت كه معلوم نيست كي ميروي و كي مياي اونم از شوهركردنت كه از توي شناسنامه بايد بفهميم.
تازه فهميده بودم چه اتفاقي افتاده، سعي داشتم مامان رو تفهيم كنم كه با گريهوزاري از خونه بيرون زد و شناسنامه راهم همراهش برد.
بعد از يك موش و گربهبازي حسابي دستم به دامان مادر محترم رسيد. در حالي كه صدامو صاف ميكردم و عينكم رو براي ايراد يك سخنراني حسابي روي چشمم محكم ميكردم توضيح دادم: اين فقط يك شوخي بود. بعد از اينكه پولمو گرفتم پاكش ميكنم. اونو...، ناگهان والده با يك نگاه جامعه اندر خبرنگار!!! از تيررس دور شد و سخنرانيام را ناكام گذاشت.
يك هفته گذشت تا بالاخره موفق شدم در حالي كه با پاككردن محتويات صفحه دوم ثابت كنم اين فقط يك جعل سند كوچكيه كه به گرد پاي جعل سندهاي بزرگ و پرسرو صداي اخير نميرسه، مادر و اقوام و دوستان و آشناياني كه توسط خبرگزاري زنجيرهاي خانواده دچار يك سوءتفاهم شده بودند رو از انتشار سراسري خبر ازدواج بيدردسرم منصرف كنم!

منتظر بودم تا يك ماه وعده تو براي مكاننمايي موزه منطقهاي غرب كشور تمام شود و باز هم زنگ بزنم و بگويم: مزاحم هميشگي و تو باز هم بخندي و حرفهايي را بزني كه نميخواستي چاپ شود. دكترآذرنوش! اين مرثيه را هم بايد قبل از چاپ از نظرت بگذرانم تا تائيدش كني؟ چقدر خيالم راحت بود. از وعدههايي كه براي ساماندهي وضعيت هگمتانه داده بودي. آخر تو مثل من بدقول نبودي نميدانم اين چه خبر شومي بود كه راه به راه تلفن همراهم زنگ خورد و... حقيقت داشت و من نميخواهم مثل همه آنهايي كه مرگ را پايان كبوتر ميدانند در غم تو روزها را بيگاه كنم، اما ميخواهم اعتراف كنم كه هگمتانه تنها با تو ميتوانست سامان بگيرد. يادت هست؟ سال 85 بود و من هم شاگردي بودم كه استادش با افتخار از گامهايي ميگويد كه در هر حركتي به زميني ميرسد كه آثاري از ثروت ملي و يادگار نياكانمان است. گفتم دكتر! چرا بيشتر آثار باستاني ما در معرض خطر تخريب است و تو از تاريخي گفتي كه بزرگتر از تواناييهاي ماست. گفتي چگونه ميتوانيم وقتي در زير هر قدمي كه برميداريم تاريخ يك مملكت خوابيده است از همه اين آثار محافظت كنيم؟ وقتي كه نتايج كاوشهاي لايهنگاري معلوم شد و هيچ مسؤول همداني نميخواست بداند هگمتانه اشكاني است و نام پايتخت تاريخ و تمدن يعني كشك! تنها تو بودي كه ايستادي و گفتي اين معماري در هيچ كجاي ايران به اين عظمت وجود ندارد و ما نميتوانيم نتايج علمي را براي دلخوشي افراد ناديده بگيريم.
روزي هم كه براي مكاننمايي موزه منطقهاي غرب كشور تو را تحت فشار گذاشته بودند كه تا عصر همان روز بگويي كه در آن محل آثار تاريخي وجود ندارد.
دلمان خوش بود كه تو مانند خيليها و براي خوشآمد ديگران مطالعات علمي را زير پا نميگذاري و باز هم ايستادي و گفتي پس از پايان كاوشهاي مكانسنجي، نتيجه را اعلام ميكنم و الگو شدي براي من حتي پس از رفتنت كه نگذارم، به هيچ وجه نگذارم حق تاريخ اجداديام و آيندگان ناديده گرفته شود و برگفتهاي كه پر از دلايل علمي است پافشاري كنم. چقدر اصرار داشتي كه كاوشهاي هگمتانه شروع شود و نميگذاشتند، نميخواستند تو باشي و آنقدر دير شد كه كارها نيمه كاره رها شد. حالا شتاب دارند كه موزه منطقهاي غرب ساخته شود و تو نيستي. دكتر آذرنوش! هنوز هم باستانشناساني هستند كه پس از سالها كاوش، گزارشهايشان را منتشر نميكنند تو به آنها ميگفتي دزد! گزارش نكردن يافتههاي علمي براي مردمان يك مملكت بدتر از دزدي است. ميگفتي چه كسي اجازه ساخت و ساز در اكباتان داده است و با تاسف به بتنريزيهاي گنجينه امن اشياي تاريخي نگاه ميكردي كه بدون اعلام نتايج كاوشها ساخته شده بود . تو رفتي اما من! اين شاگرد سوگوار به تو قول ميدهم تا آنجا كه ممكن است ايستادگي كنم و نگذارم هگمتانه تنها بماند.
روحت شاد و قرين رحمت الهي.
