تبليغاتX
تا بیکران
مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه

 

مثل تداعي يك حس خاص مي‌مونه. وقتي همه چيز سياه میشه و در عين حال ذهن پر از پنجره‌هاي نورانيه مدام درونگرا تر مي‌شي و همه زندگيتو نوراني و سپيد و اميدوار كننده مي‌بيني. هر روز شتابان تر از روز قبل از درب ورودي دنياي واقعيت رد مي‌شي و به درونت رجوع مي‌كني. اون موقع آرامش مي‌گيري اما هر لحظه هراسي تازه داري. نكنه اين پنجره ها هم بسته شه. نكنه كليد در دنياي دروني گم شه. نكنه سياهي به درونت رخنه كنه. نكنه اين گوشه دنج با همه تعلقاتي كه بهش داري برات بي معني بشه و با خودت ميگي: تاكي؟ تا كي؟ تا كي؟

يكي از پنجره ها باز مي‌شه و ندايي از اعماق قلبت برمي خيزه: زنده مي‌مانم و مي‌بينم، زايش آفتاب را...

نوشته شده توسط سعيده آقاخانی در ساعت 22:22 | لینک  |